خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و یک :
هما موبایل را تهدیدوار کنار سرش نگه داشته بود و بدون پلک زدن، چهرهی رنگپریده و خیس از عرق مرد را مینگریست. شبیه سربازی که اسلحه به دست منتظر فرمان شلیک گلوله بود. مرد روی صندلیاش وارفت و تظاهر به استقامت کرد:
_ فایل صوتی مدرک معتبری نیست.
نوید گفت:
_ خودش چی؟ شهادتش به اندازهی کافی اعتبار داره.
_ اون هیچ وقت نمیاد شهادت بده. براش گرون تموم میشه.
_ میاد، چون مطمئنش ک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🙃🙃🙃
۱۱ ماه پیشم
0یه ماحرای دیگه در راهه،ببینیم باز چکار کرده امیر،چه بلایی سر افرا اومده که جز اون کسی خبر نداره 🤔🥺🙏🏻
۱۱ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🥺🥺🥺
۱۱ ماه پیشم
0هردم از این باغ بری می رسد،دیگه آذرو سرزنش نمی کنم چون امیر بدتر بوده،خودخواه بی رحم،می ذاشت بره و اینجور با احساساتش بازی نمی کرد لعنتی😡😡😡
۱۱ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
اصلا دلیل تمام این مشکلات امیر بوده. همیشه یه پاش توی هر ماجرایی هست.
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0اوه اوه.ماجرا نفسگیرتر شد. بدبخت افرا چیا که نکشیده. حس میکنم طوفان بعدی خیلی سهگین تره و قراره نفس تو *** مون حبس بشه