پارت شصت و یک :

هما موبایل را تهدیدوار کنار سرش نگه داشته بود و بدون پلک زدن، چهره‌ی رنگ‌پریده و خیس از عرق مرد را می‌نگریست. شبیه سربازی که اسلحه به دست منتظر فرمان شلیک گلوله بود. مرد روی صندلی‌اش وارفت و تظاهر به استقامت کرد:
_ فایل صوتی مدرک معتبری نیست.
نوید گفت:
_ خودش چی؟ شهادتش به اندازه‌ی کافی اعتبار داره.
_ اون هیچ وقت نمیاد شهادت بده. براش گرون تموم میشه.
_ میاد، چون مطمئنش ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    اوه اوه.ماجرا نفسگیرتر شد. بدبخت افرا چیا که نکشیده. حس میکنم طوفان بعدی خیلی سهگین تره و قراره نفس تو *** مون حبس بشه

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙃🙃🙃

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    یه ماحرای دیگه در راهه،ببینیم باز چکار کرده امیر،چه بلایی سر افرا اومده که جز اون کسی خبر نداره 🤔🥺🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    هردم از این باغ بری می رسد،دیگه آذرو سرزنش نمی کنم چون امیر بدتر بوده،خودخواه بی رحم،می ذاشت بره و اینجور با احساساتش بازی نمی کرد لعنتی😡😡😡

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اصلا دلیل تمام این مشکلات امیر بوده. همیشه یه پاش توی هر ماجرایی هست.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️