پارت شصت و پنجم :

***
با حرص و عصبانیت غرغر کنان از تپه پایین ‌می‌رفت. چند مرتبه سکندری خورد اما سریع تعادلش را حفظ کرد تا به زمین نخورد. به محض رسیدنش به پایین تپه سان‌آی را دید که غم‌زده کنار بوته‌ی گون بزرگی نشسته و زانو به بغل به نقطه‌ی نامعلومی خیره بود. با آشفتگی نفسش را بیرون داد و سری از تأسف بابت لجاجت دلبرک لجبازش تکان داد. نگاهش به گله افتاد که چند قدم آن‌طرف‌تر مشغول چرا بودند. کمی جلوتر Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    عالی مثل همیشه قلمتون سلیس و روان رمانتون خسته کننده نیست🌺🌺🌺

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون و شما لطف دارین گلی🌹

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️