پارت صد و پانزده :

احساس خاصی به آن مرد نداشت؛ اما حسام جزو آن دسته از آدم‌هایی بود که نبودنشان به چشم می‌آمد. دلش بی‌جهت بهانه‌جویی می‌کرد و مثل هوای گریان شهر، هوس بارانی شدن داشت. شب از نیمه گذشته‌ بود که آقا تشریفش را آورد. سریع تا بیاید خودش را در اتاق چپاند. دوست نداشت چشم در چشمش شود. حسام از دیدن سالن خالی و چراغ‌های خاموش، برای لحظه‌ای مکث کرد. به آشپزخانه رفت. عطر و بویی به بینی‌اش نخورد. فکری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان خسته نباشی عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    بله ماهی خانم تازه شروع بدبختیته

    ۹ ماه پیش
  • سوگند

    1

    عالی بود مثل همیشه بانو جان

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ،❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!