زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و پانزده :
احساس خاصی به آن مرد نداشت؛ اما حسام جزو آن دسته از آدمهایی بود که نبودنشان به چشم میآمد. دلش بیجهت بهانهجویی میکرد و مثل هوای گریان شهر، هوس بارانی شدن داشت. شب از نیمه گذشته بود که آقا تشریفش را آورد. سریع تا بیاید خودش را در اتاق چپاند. دوست نداشت چشم در چشمش شود. حسام از دیدن سالن خالی و چراغهای خاموش، برای لحظهای مکث کرد. به آشپزخانه رفت. عطر و بویی به بینیاش نخورد. فکری
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان لیلا جان خسته نباشی عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻