زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سیزده :
در زمانی که مشغول حرف زدن بود، متوجه رنگ عوض کردن صورت و خط اخم غلیظ و باریک بین ابرویش شد. سکوت که کرد فرصت دفاعی به او نداد، یقهاش را بین یک دست گرفت و فشرد.
- اینقدر صغری و کبری نپیچ. کار من قانونیه، همه انجام میدن.
آرامش خودش را حفظ کرد و یقهاش را از بین پنجههایش نجات داد.
- زبون آدمیزاد حالیت نیست. به فکر خودت نیستی، به خونواده و اون زن بدبختت فکر کن که همراهت گرفتار نش
لطفا صبر کنید...

فخری
1ماه بانوی بیچاره چه گناهی داره آخه.ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤