پارت صد و سیزده :

در زمانی که مشغول حرف زدن بود، متوجه رنگ عوض کردن صورت و خط اخم‌ غلیظ و باریک بین ابرویش شد. سکوت که کرد فرصت دفاعی به او نداد، یقه‌اش را بین یک دست گرفت و فشرد.
- این‌قدر صغری و کبری نپیچ. کار من قانونیه، همه انجام میدن.
آرامش خودش را حفظ کرد و یقه‌اش را از بین پنجه‌هایش نجات داد.
- زبون آدمیزاد حالیت نیست. به فکر خودت نیستی، به خونواده و اون زن بدبختت فکر کن که همراهت گرفتار نش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    ماه بانوی بیچاره چه گناهی داره آخه.ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    0

    انگار هرچه میگذره داره به پرونده ی درخشان حسام اضافه تر میشه

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    حسام یه فرد روانیه نمیشه بهش امیدوار شد هر سری یه گندی ازش بالا میاد🙏💯💞

    ۹ ماه پیش
کپی شد!