زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و یازده :
***
از میان شلوغی و همهمه گذشت تا به بازار پارچهفروشان رسید. عرق پیشانیاش را با دست خشک کرد. نگاهش سمت میدان قدیمی بازار کشیده شد و ذهنش به گذشتهها پر کشید. آن زمانها فواره درون آبنمای فیروزهایش جریان نداشت. او و حسام چه کشتیهایی که کنارش نمیگرفتند! مردم هم حلقهزنان معرکهشان را تماشا میکردند. آهی کشید و در حالی که از بین کسبه و بازاریها میگذشت، هر چهرهی آشنای
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سعادت
1بسیار عالی و زیبا منتظر پارت ها بعدی هستم
۹ ماه پیشزهرا
1ممنونم ازت خسته نباشی ، کاش بفهمم کی بینشون رو شکراب کرده ، چه ماجرایی پیش اومده خدا میدونه با هیجان بالا منتظر پارت بعدی میمونم
۹ ماه پیشاهو
1وای چی بین این دوتا دوست پیش اومده ..دارم از کنجکاوی میمیرم 🤪🤪
۹ ماه پیشفخری
1خسته نباشی لیلا جان ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏