پارت صد و یازده :

***
از میان شلوغی و همهمه گذشت تا به بازار پارچه‌فروشان رسید. عرق پیشانی‌اش را با دست خشک کرد. نگاهش سمت میدان قدیمی بازار کشیده شد و ذهنش به گذشته‌ها پر کشید. آن زمان‌‌ها فواره درون آب‌نمای فیروزه‌ایش جریان نداشت. او و حسام چه کشتی‌هایی که کنارش نمی‌گرفتند! مردم هم حلقه‌‌زنان معرکه‌شان را تماشا می‌کردند. آهی کشید و در حالی که از بین کسبه و بازاری‌ها می‌گذشت، هر چهره‌ی آشنای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    1

    بسیار عالی و زیبا منتظر پارت ها بعدی هستم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    1

    ممنونم ازت خسته نباشی ، کاش بفهمم کی بینشون رو شکراب کرده ، چه ماجرایی پیش اومده خدا میدونه با هیجان بالا منتظر پارت بعدی میمونم

    ۱۰ ماه پیش
  • اهو

    1

    وای چی بین این دوتا دوست پیش اومده ..دارم از کنجکاوی میمیرم 🤪🤪

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    1

    خسته نباشی لیلا جان ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️