زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هفتم :
مردمک چشمان قشنگش از نم اشک میدرخشید.
- ماهبانو، تو رو خدا به حسام نگو، بفهمه دیوونه میشه.
اخم کرد و هر دو دستش را گرفت.
- چند بار بگم حنا، بیخودی داری واسه خودت استرس میتراشی. بعدش هم، مگه مغز خر خوردم به حسام بگم؟! تازه از خداش هم باشه همچین کسی خواهرش رو دوست داره.
آنقدر مصمم با او صحبت کرد که کمی آرام شد و در حالی که سرش را تکان میداد، با خودش زیر ل*ب تکرار میکرد:<
لطفا صبر کنید...
