پارت صد و ششم :

نکند حرف‌هایشان را شنیده باشد؟ قیافه‌اش جز این نشان نمی‌داد. ماه‌بانو دید که نگاهش، برای یک لحظه از اشک لغزید. به حنانه چشم دوخت که حرصش را سر بند چرمی کوله‌‌ی قهوه‌ایش خالی می‌کرد. باران، نم‌نم شروع به باریدن گرفت. از جا بلند شد و سرفه‌ی مصلحتی کرد تا آن دو را متوجه‌ی خود کند. هر دو مثل برق‌گرفته‌ها به سمتش چرخیدند. دستانش را پشت کمرش درهم قلاب کرد و لبخند آبکی زد.
- خب بهتون تب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    لیلا جان ممنون گلم عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • Mrzh

    1

    نکنه سیامک با اون آدم مشکوک های اول داستان که با حسام دشمنی داشتند صنمی داره؟🤔

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    1

    وای این دکتر مشکوک میزنه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!