زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و ششم :
نکند حرفهایشان را شنیده باشد؟ قیافهاش جز این نشان نمیداد. ماهبانو دید که نگاهش، برای یک لحظه از اشک لغزید. به حنانه چشم دوخت که حرصش را سر بند چرمی کولهی قهوهایش خالی میکرد. باران، نمنم شروع به باریدن گرفت. از جا بلند شد و سرفهی مصلحتی کرد تا آن دو را متوجهی خود کند. هر دو مثل برقگرفتهها به سمتش چرخیدند. دستانش را پشت کمرش درهم قلاب کرد و لبخند آبکی زد.
- خب بهتون تب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
1لیلا جان ممنون گلم عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤