زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هشتم :
یک تای ابرویش بالا رفت. تا به خودش بیاید، درون سورتمه، کنار حنانه نشسته بود. سیامک هم در واگن جلویی بود. آن ارتفاع و جادههای پر پیچ و خم، موهای تنش را سیخ میکرد. چشم بسته جیغ میکشید. حنانه برعکس او نمیترسید و وقتی بد و بیراه میداد، به او خنده میکرد. دخترک بیشعور! چند تا عکس یادگاری هم از خودشان انداخت که حال و روزش در عکسها دیدنی بود. در مقابل اصرارشان برای رفتن به شهربازی،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا z
3ماه بانو خانم خودت کردی کسی زورت نکرد بنظرم اگه یکم دل بدی به زندگی حسامم عوض میشه🙏💯🌹❤️