پارت صد و هشتم :

یک تای ابرویش بالا رفت. تا به خودش بیاید، درون سورتمه، کنار حنانه نشسته‌ بود. سیامک هم در واگن جلویی بود. آن ارتفاع و جاده‌های پر پیچ و خم، موهای تنش را سیخ می‌کرد. چشم بسته جیغ می‌کشید. حنانه برعکس او نمی‌ترسید و وقتی بد و بیراه می‌داد، به او خنده می‌کرد‌. دخترک بی‌شعور! چند تا عکس یادگاری هم از خودشان انداخت که حال و روزش در عکس‌ها دیدنی بود. در مقابل اصرارشان برای رفتن به شهربازی،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    3

    ماه بانو خانم خودت کردی کسی زورت نکرد بنظرم اگه یکم دل بدی به زندگی حسامم عوض میشه🙏💯🌹❤️

    ۹ ماه پیش
  • خ ربزرر.

    3

    چرا اینجوری میکنه ماه بانو این زندگیو خودش انتخاب کرده دلیل این همه تنفرو نمیفهمم

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    2

    بله ماه بانو حالا حالا باید بکش

    ۹ ماه پیش
کپی شد!