پارت دویست و ششم :

حامی برزخ شد. دست به موهای کوتاه و یک دستش کشید و زیر لب غرید: مردک مریض! آخه چه لزومی داشت گفتنش!
_ خواسته بچزونتم؛ خوبم چزوند. خواسته داغونم کنه؛ عالی داغون کرد. منتها ضعیف نبودنم به مذاقش خوش نیومد. اون روز که همراه مامان و ونداد از قفسش بیرون زدیم غافلگیر بود. انگار منتظر بود تک و تنها باغ رو ترک کنم نه با خانواده‌م. بدش نمی اومد اگه یه هفته تو رختخواب می افتادم و با دستمال نم دار و پا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    قلبم واسه ریحانه و سعید تیکه تیکه شد

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧😢

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️