حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و ششم :
حامی برزخ شد. دست به موهای کوتاه و یک دستش کشید و زیر لب غرید: مردک مریض! آخه چه لزومی داشت گفتنش!
_ خواسته بچزونتم؛ خوبم چزوند. خواسته داغونم کنه؛ عالی داغون کرد. منتها ضعیف نبودنم به مذاقش خوش نیومد. اون روز که همراه مامان و ونداد از قفسش بیرون زدیم غافلگیر بود. انگار منتظر بود تک و تنها باغ رو ترک کنم نه با خانوادهم. بدش نمی اومد اگه یه هفته تو رختخواب می افتادم و با دستمال نم دار و پا

لطفا صبر کنید...

هدی
0قلبم واسه ریحانه و سعید تیکه تیکه شد