تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت سی و هفتم :
پگاه با برداشتن پلاستیک میوه و ساندویچ، از کنار او گذشت و عصبی از خشکی گلویش، آب دهانش را محکم پایین فرستاد و بردیا دستش را بر صورتش کشید. پگاه از رویهاش دست نمیکشید، او به این باور داشت که کسری ادیب باید در بدبختی دست و پا بزند تا بفهمد چه بر سر دو دخترش آورده است.
- شاید امشب دیر بیام خونه؛ هر وقت تایم بادیگاردیت تموم شد بیا مزون و با سحر برگردین خونه!
پگاه در جاکفشی را باز کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
