حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و چهارم :
نقنق نوزاد بی قرار به اوج رسید. سرش روی گردن بی تعادلش به چپ و راست رفت. دستانش را آرام و گهواره وار تکان داد و مجدد بوییدش.
_ تکلیف چیه؟ می خوای مادرش باشی؟
_ دختره یا پسر؟
_ دختر.
انگار قسمت بود آن دو جای نداشته های هم را پر کنند. او مادرش باشد و نوزاد دخترکش: آره.
_ گرسنه شه. بهش شیر بده.
نوک بینی کوچک را بوسید و دست به دکمۀ بلوزش رساند. خیلی زود به آرام گرفتنش لبخند زد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۱۲ ماه پیشهدی
0ونداد چقدر مظلومه واقعا برای این مقدار احمق بودن وحید متاسفم که قدر خانواده به این خوبی رو ندونست
۱۲ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
منم متاسفم
۱۲ ماه پیشم.ر
0خداروشکر رابطشو با مادرش خوبه 😘
۱۲ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🤗😊
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0عالب خدا قوت