حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و سوم :
چشمان وصال گرد شد. طوری از قول گفت انگار او تکه زمینی زراعتی، باغ یا کالای بی درک و زبان بود. وعدۀ جایگزینی اش را می داد. پرستو هووی مادرش بود و دل خوشی از او نداشت... قبول اما پروا خواهرش بود! وعده و وعیدش محال بود.
_ تو دیگه چه جور آدمی هستی! این بار غیر من، پسرت جلوت در می اومد. محال بود بذاره زندگی به گند کشیدۀ پروا رو گندتر از سابق کنی.
جمشید مطمئن گفت: قبول می کرد.
_ چی می تونست

لطفا صبر کنید...

هدی
0بیچاره وصال که بی گناه ترین آدم این بازیه