پارت دویست و سوم :

چشمان وصال گرد شد. طوری از قول گفت انگار او تکه زمینی زراعتی، باغ یا کالای بی درک و زبان بود. وعدۀ جایگزینی اش را می داد. پرستو هووی مادرش بود و دل خوشی از او نداشت... قبول اما پروا خواهرش بود! وعده و وعیدش محال بود.
_ تو دیگه چه جور آدمی هستی! این بار غیر من، پسرت جلوت در می اومد. محال بود بذاره زندگی به گند کشیدۀ پروا رو گندتر از سابق کنی.
جمشید مطمئن گفت: قبول می کرد.
_ چی می تونست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    بیچاره وصال که بی گناه ترین آدم این بازیه

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😢🤧

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چقدر غمگین🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️