پارت صد و چهارم :

کمی جلو رفت، ناباور چشم در صورت ماستش گرداند. از چهره‌اش فهمید که او هم انتظار این دیدار ناگهانی و شوکه‌کننده را نداشت. هر دو مثل مجسمه، با نگاهی حاکی از حیرت به هم خیره بودند. سیامک که از برخورد آن دو متعجب بود، شقیقه‌اش را کمی خاراند و کنجکاوانه پرسید:
- شماها چتونه؟ دیر شد، بلیت به ما نمی‌رسه‌ها!
در آغاز معنی حرفش را درک نکردند و بعد از اندکی تأمل، تازه به واقعه‌ی اتفاق افتاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    پارت کم بود خوب ،، مشتاقیم ادامشو بخونیم میخوره تو ذوقم.ن ،،، ممنونم ازت

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود قلمت مانا 🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    1

    دست گلت درد نکنه لیلا جان ممنون گلم عالی بود قلمت مانا 🌹❤🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • رزا

    1

    به به حنانه خانم عجب زرنگ شاه ماهی تور می کنه😝

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    عالی خسته نباشی نویسنده توانا 💯😘🙏

    ۹ ماه پیش
  • سوگند

    2

    عالی مثل همیشه ممنون بانو جان

    ۹ ماه پیش
کپی شد!