زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و چهارم :
کمی جلو رفت، ناباور چشم در صورت ماستش گرداند. از چهرهاش فهمید که او هم انتظار این دیدار ناگهانی و شوکهکننده را نداشت. هر دو مثل مجسمه، با نگاهی حاکی از حیرت به هم خیره بودند. سیامک که از برخورد آن دو متعجب بود، شقیقهاش را کمی خاراند و کنجکاوانه پرسید:
- شماها چتونه؟ دیر شد، بلیت به ما نمیرسهها!
در آغاز معنی حرفش را درک نکردند و بعد از اندکی تأمل، تازه به واقعهی اتفاق افتاد
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
1پارت کم بود خوب ،، مشتاقیم ادامشو بخونیم میخوره تو ذوقم.ن ،،، ممنونم ازت