پارت صد و سوم :

در حین صحبت، به سوی راهروی اتاق‌‌ها قدم برداشت.
- یعنی‌ها، روت رو برم‌! نشسته من رو به حرف گرفته، بعد یه چیز هم طلب‌کاره. برو، برو که باید به کارهام برسم.
با خنده از هم خداحافظی کردند. وارد اتاق شد و درب کمد را گشود. داخل یکی از رگال‌ها لباس مورد نظرش را بیرون کشید. کلی کار نکرده داشت که باید انجام می‌داد. حسام فکر می‌کرد امروز در مطب است؛ او هم چیزی نگفت، دنبال دردسر نمی‌گشت. یک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    1

    یادم رفت حنانه کی بود؟باید برم از اول بخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره

    0

    خواهرحسام دیگه خوارشوربانو😂

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره

    1

    ای وای حنانه پس بادکترآشناشده ،چه شود به به آقای حسام سرتابالابگیرکه خواخورجانت هم پر،چه جالب بوداین پارت،شگفتانه داشت واقعا

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    یا خدا اگه حسام بفهمه خون حنانه حلاله😂

    ۱۱ ماه پیش
  • سعادت

    2

    حدس می زدم بلاخره حنانه خانم بله

    ۱۱ ماه پیش
  • سوگند

    5

    عه عه حنا خانم هم بله😉 چه شود داستان داریم حاالا

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    6

    به به حنا خانم انگار شاه ماهی صید کرده🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • سوگند

    3

    مثل همیشه عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️