زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سوم :
در حین صحبت، به سوی راهروی اتاقها قدم برداشت.
- یعنیها، روت رو برم! نشسته من رو به حرف گرفته، بعد یه چیز هم طلبکاره. برو، برو که باید به کارهام برسم.
با خنده از هم خداحافظی کردند. وارد اتاق شد و درب کمد را گشود. داخل یکی از رگالها لباس مورد نظرش را بیرون کشید. کلی کار نکرده داشت که باید انجام میداد. حسام فکر میکرد امروز در مطب است؛ او هم چیزی نگفت، دنبال دردسر نمیگشت. یک
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستاره
0خواهرحسام دیگه خوارشوربانو😂
۹ ماه پیشستاره
1ای وای حنانه پس بادکترآشناشده ،چه شود به به آقای حسام سرتابالابگیرکه خواخورجانت هم پر،چه جالب بوداین پارت،شگفتانه داشت واقعا
۹ ماه پیشزهرا z
1یا خدا اگه حسام بفهمه خون حنانه حلاله😂
۹ ماه پیشسعادت
2حدس می زدم بلاخره حنانه خانم بله
۹ ماه پیشسوگند
5عه عه حنا خانم هم بله😉 چه شود داستان داریم حاالا
۹ ماه پیشهدی
6به به حنا خانم انگار شاه ماهی صید کرده🤣
۹ ماه پیشسوگند
3مثل همیشه عالی بود
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زینب
1یادم رفت حنانه کی بود؟باید برم از اول بخونم