پارت صد و چهارم :

کمی جلو رفت، ناباور چشم در صورت ماستش گرداند. از چهره‌اش فهمید که او هم انتظار این دیدار ناگهانی و شوکه‌کننده را نداشت. هر دو مثل مجسمه، با نگاهی حاکی از حیرت به هم خیره بودند. سیامک که از برخورد آن دو متعجب بود، شقیقه‌اش را کمی خاراند و کنجکاوانه پرسید:
- شماها چتونه؟ دیر شد، بلیت به ما نمی‌رسه‌ها!
در آغاز معنی حرفش را درک نکردند و بعد از اندکی تأمل، تازه به واقعه‌ی اتفاق افتاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    پارت کم بود خوب ،، مشتاقیم ادامشو بخونیم میخوره تو ذوقم.ن ،،، ممنونم ازت

    ۱۱ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود قلمت مانا 🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    1

    دست گلت درد نکنه لیلا جان ممنون گلم عالی بود قلمت مانا 🌹❤🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • رزا

    1

    به به حنانه خانم عجب زرنگ شاه ماهی تور می کنه😝

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    عالی خسته نباشی نویسنده توانا 💯😘🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • سوگند

    2

    عالی مثل همیشه ممنون بانو جان

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️