پارت بیست و یک :

دیالوگ ها به شوخی بود.
کل کل های رایج بین بابا و دایی امیر.
در عین اینکه جان برای هم فدا می کردند، اما شده بود که با بردوزل روی هم رد هم شده بودند.
من هم که حسابی وسط تکه پرانی هایشان مستفیض می شدم.
شبیه یک توپ تنیس هر کسی به سمتی شوتم می کرد.
با خنده اشان خندیدم،اما نه تا وقتی که فرانک دلخور از جا بلند شد و از خانه بیرون رفت.
-هاکان جان بارها گفتم فرانک دختر حساسیه.باها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!