پارت صد و نود و یک :

ایرج از رامی می‌گفت، رامدختی که چون ذهن ایرج فکر دختر او، رازان را هم به خود مشغول کرده بود. او که تکیه سپرده به تاج‌تخت، نگاه سمت پنجره‌ی اتاقش چرخانده و لحظه‌ای پیش با صدای ضعیفی در یک کلام مجوز ورود خانم‌رحمتی به اتاق را صادر کرده بود که سینی آینه‌ای نقره‌ای حاوی یک ظرف سفید که از سوپ خوشرنگ و لعابی تا نیمه پر شده بود و یک لیوان نصفه آب ولرم و البته دوای جسم کم‌حال رازان را در دست گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    آفرین میگم به ذهن خلاقت نویسنده جان 💜💜💜

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم مرسی🤍

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️