گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و دوم :
نیزههای آفتاب ظهر، تیز و سوزان در جانم فرو میرفت. شیلهی سلما به پیشانی خیس عرقم چسبیده و چشمهایم از شدت نور میسوخت. کنار پل دستم را سایبان چشمهایم کردم، نگاهم به کامیون نظامی رنگ و رو رفته بود. توری فلزی پشت کامیون کشیده شده و ردیفی از اسیران عراقی با لباسهای خاکی و چرکگرفته نشسته بودند. صورتهایشان خسته و بعضیشان هنوز خاک و خون خشکشده بر گونه داشتند. همگی بیحرکت به ک
لطفا صبر کنید...
