پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت نود و هفتم :
از صبح که برگشته بود به چندین چیز فکر کرده بود، به اینکه چگونه جلوی او را بگیرد و بهترین راه بریدن عاطفه از او بود؛ وگرنه آرش پا پس نمیکشید. دستش را روی دستگیره گذاشت و به آرامی در را باز کرد، صدای عاطفه و دانیال و گاهی مهوش را میشنید و همین به او اطمینان خاطر میداد که کسی وارد نمیشود. بدون آنکه تمیزی و مرتب بودن اتاق و رنگ نسکافهای روشن و تیرهی دیزاین اتاق حواسش را پرت کند سوی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0وااای آرش..انقدر براش ناراحتم ک حد نداره نمیدونم چجوری توصیفش کنم💔
۱۱ ماه پیشترنم
0من عوض پریناز استرس گرفتم نفسم حبش شد گفتم دانیال اومد اتاق😬
۱۱ ماه پیشماری
0نه به نظرم کمک میکنه
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
0نمیدونم طرف کیو بگیرم،ازهرطرف به قضیه نگاه میکنم،بهش حق میدم
۱۱ ماه پیشراز
0امان از دل عاطفه امان
۱۱ ماه پیشثریا
1پریناز شاید فعلا کاری نکنه👀
۱۱ ماه پیشثریا
1خسته نباشی عزیزم پارت غمگینی بود 🥲💔
۱۱ ماه پیشنفس
1ممنون عزیزم پارت دلنشینی بود خسته نباشی
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم عالیه امیدوارم به جاهای خوبش برسیم🌹❤🌹❤