پارت هفتاد و نهم :

حاج‌بابا تسبیح دانه قهوه‌ایش را بین انگشتانش چرخاند.
- اصرار نکن دختر، خیلی باهاش کلنجار رفتیم. ما که بچه نیستیم تر و خشکمون کنه! بهونه‌اشه.
طلعت‌خانم ل*ب گزید.
- وا حاجی! این حرف‌ها چیه؟
دیگر پای بحثشان نماند. در حال ریختن چای، خانم‌جون وارد آشپزخانه شد. سینی به دست سمتش چرخید.
- عه شما چرا بلند شدین؟ هر چی لازم داشتین خب صدام می‌‌زدین.
بدون این‌ که جواب سوالش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خسته نباشی لیلا جان ممنون از قلم زیباتون عالی بود قلمت مانا🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم خواننده‌ی همیشگی❤

    ۱۱ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود بیچاره مهران و فاطمه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️