زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و نهم :
حاجبابا تسبیح دانه قهوهایش را بین انگشتانش چرخاند.
- اصرار نکن دختر، خیلی باهاش کلنجار رفتیم. ما که بچه نیستیم تر و خشکمون کنه! بهونهاشه.
طلعتخانم ل*ب گزید.
- وا حاجی! این حرفها چیه؟
دیگر پای بحثشان نماند. در حال ریختن چای، خانمجون وارد آشپزخانه شد. سینی به دست سمتش چرخید.
- عه شما چرا بلند شدین؟ هر چی لازم داشتین خب صدام میزدین.
بدون این که جواب سوالش را

لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی لیلا جان ممنون از قلم زیباتون عالی بود قلمت مانا🌹❤