پارت هفتاد و هشتم :

اخم کرد. از شانه‌اش گرفت و او را دوباره به تخت برگرداند‌. در همان وضعیت تقلا کرد خود را از چنگالش نجات دهد. زیر گوشش تشر زد:
- آروم بگیر، زخمت ممکنه باز شه.
آن صحنه‌های دردناک یادش آمدند و موجب شد بر بیچارگی‌اش بگرید. دستش را به کنار پهلویش رساند، همان‌ جایی که انگار با چاقو بریده‌‌ بودند. از درد‌ آرام هق زد و سرش را در بالش فرو کرد. چقدر اوضاعش رقت‌انگیز شده‌ بود. حسام نگاه برگر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    4

    حسام بانو رو دوس داره و از اینکه بانو تمام توجه شو میزاره برا علی اعصبانی میشه ولی بازم باید بریم جلوتر ببینیم چی پیش میاد شایدم من اشتباه میکنم خسته نباشی نویسنده جونم 🙏🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    خداکنه روزهای بانو هرچه سریعتر رنگ و بوی زندگی بگیره❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️