زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و هفتم :
81
به حتم با زبان خامش سرش را به باد میداد. حسام دیگر ماهبانو را ندید، چشمانش گذشتهی منحوسش را رؤیت میکرد. خم شد و موهای دخترک را از زیر شال بین چنگش گرفت، ماهبانو از درد سرش، آخش به هوا رفت. لحن ترسناکش زیر گوشش پیچید:
- یه عشقی نشونت بدم اون سرش ناپیدا. قلم پات رو میشکونم بخواد کج بره، اون قلبی که بخواد واسه مرد دیگهای بتپه از توی سی*ن*هات درمیارم.
جملهاش تنش را ل
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
2الان ازواج. ردی درست فراموش کردنش سخته و زمان بر اما اینم درست نیست که اسمب از اون جلوی شوهرت میبری اگر یه فرد عادیم بود بازم به نظر من همین واکنش رو میداشت حالا شاید کمی بهتر درحالی که حسام به هودی هود کمی عصبی و جساس هست
۱۱ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی نویسنده توانا خیای عالی پیش میرین لذت میبرم از خوندنش
۱۱ ماه پیشرزا
0لیلا جان عالی بود ماه بانو جان خود کرده را تدبیر نیست
۱۱ ماه پیشنگار
2خیلی رمان قشنگی ولی خیلی خیلی زیادتوضیح میدید مثلاقسمت عروسی چندتاپارت درموردش بود یکم اینجوری کسل کننده میشه حیف رمان قشنگتون عزیزم البته ببخشیدنظرشخصی بود
۱۱ ماه پیشسوگند
2ممنون خانم مرادی عزیز پارت دلنشینی بود و اموزنده
۱۱ ماه پیشبانو
4ماه بانو خودت حسام انتخاب کردی الان هم به زندگیت بچسب از فکر امیر علی بیا بیرون ممنون خانم مرادی عزیز
۱۱ ماه پیشهدی
2یعنی این زندگی رنگ خوشبختی رو میبینه؟😭
۱۱ ماه پیشهدی
1چیکار کردی با خودت ماه بانو😥
۱۱ ماه پیشهدی
2ممنون نویسنده ی عزیز🌹
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0چقدر دختر خنگیه