زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و هشتم :
اخم کرد. از شانهاش گرفت و او را دوباره به تخت برگرداند. در همان وضعیت تقلا کرد خود را از چنگالش نجات دهد. زیر گوشش تشر زد:
- آروم بگیر، زخمت ممکنه باز شه.
آن صحنههای دردناک یادش آمدند و موجب شد بر بیچارگیاش بگرید. دستش را به کنار پهلویش رساند، همان جایی که انگار با چاقو بریده بودند. از درد آرام هق زد و سرش را در بالش فرو کرد. چقدر اوضاعش رقتانگیز شده بود. حسام نگاه برگر
لطفا صبر کنید...

زهرا z
4حسام بانو رو دوس داره و از اینکه بانو تمام توجه شو میزاره برا علی اعصبانی میشه ولی بازم باید بریم جلوتر ببینیم چی پیش میاد شایدم من اشتباه میکنم خسته نباشی نویسنده جونم 🙏🙏