پارت چهل و پنجم :

قبلاً از رویارویی‌هایم با مرگ گفته بودم؟ بله، من بارها با مرگ مواجه شده بودم، اما اولین مواجه‌ام با مرگ آن شب بود. من آن شب خود مرگ را دیدم. مبهوت نگاهم می‌کرد. انگار که او هم انتظار نداشت شکار جدیدش من باشم.
نمی‌دانم چه‌قدر گذشت، چه‌قدر سوختم، چه‌قدر ناله کردم و زجه کشیدم که بالاخره رهایم کرد. انگار که خسته شده بود.
حتی جان نفس کشیدن هم نداشتم. چشمانم نمی‌دید، فقط مثل زغال‌هØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Yana

    0

    با این حساب اون روز اون بچه سر چهارراه رو باید درک میکرد چرا اونطوری باهاش رفتار کرد

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    افراد در برابر تروما واکنش یکسان ندارند. یکی همدردی می‌کنه با کسی شبیه خودش، یکی هم همدلیش رو از دست میده چون فرد مقابل رو آیینه‌ای از خاطرات بد خودش می‌بینه و برای همین متنفره از آدمای مثل خودش. تارا دسته دومه

    ۳ هفته پیش
  • Yana

    0

    یا خداا نگو که بدتر از این سرش میااد

    ۳ هفته پیش
  • -_-

    0

    یعنی ببین چه دنیایی هست که بچه رو هم بیخیال نمیشن حاجی 😑

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    و واقعا فکر اینکه این مرده با تارا چیکار میکنه باعث میشه بالا بیارم و معده ام به هم بریزه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    آخ آهو بعضی وقتا خوشگلی باعث دردسر میشه دردسری که باعث شد تارا بشی😢

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    این پارتا خیلی منو غمگین میکنن دارم با حال و عجیب غریبی میخونمشون برام دردناکن💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    وای وای سیامک خدا لعنتت کنه،بسوزی و ضجه بزنی فقط..زبونم قاصره از این کثافت بازیاش

    ۲ ماه پیش
  • donya

    1

    اخ آوا آوا یجوری مینویسی با روح آدم سرو کار داره وقتی میخوندم روحم درد گرفت

    ۴ ماه پیش
  • زن آهی

    3

    اصلا با اینکه تارا بخواد قاتل سیامک و همایون بشه مشکلی ندارم تشویقشم میکنم

    ۵ ماه پیش
  • ftm

    11

    وقتی به این فکر میکنم که تو دنیای واقعی تعداد آدمای مثل سیامک کم نیست عصبی میشم.

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    متاسفانه💔

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    8

    سیامک جان.. روحت در آتشی خواهد سوخت.. صد برابر..نه خیلی خیلی بیشتر از آن که تصورش را بکنی خواهی سوخت

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ایشالا🫠🤝🏻

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    5

    یا خدا.. اینا دیگه چه موجوداتین؟؟!!

    ۶ ماه پیش
  • دنیز؛

    5

    اصلا نمیخوام به اون چیزی که تو ذهنمه فکر کنم وای بی شرف همچین قصدی داره آخه سیامک رو بدین دست من فقط آشغال عوضی

    ۶ ماه پیش
  • Hln

    22

    میدونی سیامک رو باید عذاب بدن همینجوری راحت بمیره خیلی مسخرس باید هرروز شکنجه بشه انگشتای دست و پاشو دونه دونه قطع کنند زبونشو ببرن چشماشو تخلیه کنن تا بفهمه دنیا دست کیه حرو....

    ۷ ماه پیش
  • محرابی

    3

    ممنون عالی مثل همیشه. واقعا دیگه نمیتونم چیزی بگم زبونم ازاین همه ستم بند اومده

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️