ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هشتاد و ششم :
التماس رامی هم پذیرفته شد و او نیز همان نشسته دقایقی بعد به خواب رفت؛ اما مگر خواب به چشم بامداد برزگر آمد؟ پس از ورود به عمارت، منتظر آمدن نشاط لبهی حوض نشسته و چون ایرج که مقابل پنجرهی باز اتاق رامی در تاریکی اتاق با دستان فرو رفته در جیب ایستاده و نگاهش را به تپههای غرق تاریکی دوخته بود، فکرش حوالی رامی پرسه میزد. آرنج دستانش را به زانوانش تکیه داده و مشغول چرخاندن نگاه روی زمین

لطفا صبر کنید...

فیونا
0هیچی از نیکو نمونده! پیاده روی تا صبح؟ این زن چه جوری هنوز زنده ست؟!:) کاوش ماندگار شخصیت جدیده؟ نگو که عاشق نیکوعه!