سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
وسایلمان زیاد نبود. همان چند دست لباسِ ساده، همان سینی چای مادرم، همان صندوقچهی کوچکی که خاطرهها را به دوش میکشید. مهربس، آرام میچرخید. نگاهش هنوز سمت در بود. اما من… نگاه نمیکردم. دلم نمیخواست ببینم.
نه دیوارها، نه پنجرهها، نه حتی آسمان این خانه را…
صدای چرخ ارابه، درست پیش از طلوع، رسید. همانطور که یاور وعده داده بود؛
یک خانهی کوچک، ساده، تهِ ده، با ح
لطفا صبر کنید...
