سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و نهم :
راوی
آفتاب هنوز تن به طلوع نداده بود که قدم زدیم سمت در. دل مادرم، انگار هزار سال سنگینتر بود از چمدان کوچکمان.
چرخهای ارابه، آرامتر از همیشه چرخیدند، اما هنوز حرکت نکرده بودیم که صدای قدمهایی تیز، از سمت ایوان پیچید: – کجا؟! بالاخره پاتونو از این خونه کندین؟
شورانگیز بود. با روبندهای نیمهباز، و چشمانی که از پیروزی برق میزد.
پشت سرش، بهناز، دستبهسینÙ
لطفا صبر کنید...
