بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت سی و ششم :
آرمان که انگار با گفتن حقیقت کمی جان گرفته بود، سرش را بلند کرد و با قاطعیت بیشتری گفت:
— بله، یک جنگه. اما من مطمئنم پدرم سکته نکرده. قوامالسلطنه نبود... یک اسم دیگر بود. مطمئنم... اسمش عطاالملک بود.
عطاالملک...
نام در ذهنم پیچید. چه اسم آشنایی! کجا شنیدمش؟ قبل از اینکه بتوانم خاطرات پراکندهام را کنار هم بچینم، پوزخند کجی روی لبان فرداد نشست. دود سیگارش را بیرون داد و
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نمیدونم
8شاید باورش سخت باشه ولی هم فرداد و دوست دارم هم هومان و، خدا هیشکی و تو دوراهی قرار نده😔
۸ ماه پیشم..
0میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم؟ 😂😭
۵ ماه پیشافرا
4ساناز جون واقعا از تو و مرجان ممنونم شماها تو ابن روزهای جنگ بهمون روح تازه میدین امیدوارم بتونم ارزش این نوشته های با ارزش رو بدونم
۶ ماه پیشهلیا
1ساناز عزیزم تشکر برای این پارت زیبا
۸ ماه پیشیسنا
1شاید قوام به اون اندازه که رخساره فکر میکرد گناهکار نباشه
۸ ماه پیشیسنا
0ممنونم ساناز جان❤️
۸ ماه پیشپریناز
2موسیقی خیلی خوب و دل نشینی بود بهترین انتخاب لطف میکنید اگر اسمش رو میدونید بگید ؟
۸ ماه پیشنگین
2بوی موفقیت و پیروزی 😂💪
۸ ماه پیشاسرا
0ممنون بابت موسیقی🙏ولی اگه ازموسیقی پیانواستفاده میکردی خیلی بهترنبود🤔
۸ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ببین دسترسی ندارم هرچی هست رو میذارم نت نیست
۸ ماه پیشاسرا
3یهوفردادسوپرمن قلمدادکرد 🙏
۸ ماه پیشنفس
1پارت زیبایی بود ممنون ساناز جون خسته نباشی
۸ ماه پیشAnita
4تمام مدت منتظر بودم فرداد از بوی بدی که روی تن رخساره هست چیزی بگه. ولی اینجا رو ببین هومان خان😏دیگه تکلیفم مشخص شد.
۸ ماه پیشپرنیا
8فرداد❌️گوله نمک✅️ خیلی دوست دارم این فردادو.شماهم؟؟
۱۰ ماه پیشپرنیا
4سه تفنگدار که میگن اینه 🫠اینا دست عطاالملک رو رو میکنن مطمعنم
۱۰ ماه پیشZinb
3عاشق فردادممممممم🥲🤌🏻
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0هومان تو طویله به بانودخت نشون داد توجه می کنه ولی حتی یادش رفت برای بانودخت لباس ببره یا یادش بانودخت گفت چاقو ببره براش ولی فرداد نه یادش نرفته بانودخت دنبال امینی بود