پارت پنجاه :

پنجره‌ی اتاق باز بود و از پشت دزدگیرهایش دیواری پوشیده از پیچک سبز پیدا. نسیم عطر جنگل را در اتاق می‌گرداند و پرده‌ی مدل چروک و نارنجی را آرام‌آرام می‌جنباند. یک تخت بلند یک‌نفره با فاصله از پنجره قرار داشت و یک کمد کوتاه فلزی در کنارش بود. هومن ساک را روی ملافه‌ی چهارخانه‌ی آبی_سفید کنار بلوز و شلوار تترون صورتی گذاشت و دستش را سبک کرد. وقتی نگاه همه‌شان به‌سمتم چرخید، بی‌طاقت گفØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    منظورش پنهون کردن غم وعذاداریش برای پدرمادرش هست که وانمود کرده قویه مثلا یا اتفاق دیگه ایم مخفی کرده 🤔😭💚

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    وقتی رفت پیش روان‌پزشک به صورت کلی از بیماری دوران نوجوانی و اتفاقاتی که از آذر و هومن پنهون کرده بود رو واسه دکترش گفت. الان دکترش می‌خواد که اگه چیزی مونده بگه. چون آدم دروغگو و پنهونکار همیشه یه چیز مخفی داره و کلا افرا رو راست نیست. جلوتر متوجه شک پزشکش می‌شی.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️