زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و چهارم :
چقدر صدایش ضعیف بود. امیر با غم به رخسار دوستداشتنی یار بیوفایش چشم سپرد. چه سوال بی موردی! حالش خوب بود؟ بغض مردانهاش را قورت داد و پر حسرت نگاهش کرد.
- اون مر*تیکه که اذیتت نمیکنه؟
چشمهی اشک دخترک جوشید. در این شرایط هم به جای اینکه درد خودش را بازگو کند، از حال معشوقش میپرسید. خواست تمام هم و غمش را بگوید، سفرهی دلش را پیشش باز کند، اما معذب بود؛ از واقعهی دیشب و بر
لطفا صبر کنید...
