پارت هفتاد و سوم :

ترجیح داد زیاد فکر نکند و به خوردن صبحانه‌اش بپردازد. لقمه‌ای برای خودش گرفت و بی‌هوا پرسید:
- چرا با دخترعموت ازدواج نکردی؟
این سوال ناگهانی را نفهمید چطور گفت و به چه دلیل. یک تای ابرویش بالا رفت. چند جرعه شیر به گلویش فرستاد و دست پشت ل*بش کشید.
- باید ازدواج می‌کردم؟!
سر پایین انداخت.
این‌که جواب بده نبود. اصلاً چرا پرسید؟ مگر مهم بود؟ حسام از این حالت دخترک، پوزخن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    7

    به نظرم حالا که ماه بانو با حسام ازدواج کرده کار هر دوشون اشتباه اشتباه امیر اینکه امده در خونشون اشتباه ماه بانو این که در روش باز کرد واویلا اگه حسام سر برسه

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    آره این درسته عزیزم😍 ولی منطقشون از کار افتاده نیاز به زمان دارن تا با تغییرات زندگیشون کنار بیان

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️