زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و دوم :
معلوم بود که حسام با آن حرف حسابی بههم ریخته بود که اینقدر زود از مهمانی میخواست خارج بشود. در ماشین حرفی بینشان رد و بدل نشد. ماهبانو حس میکرد این آرامش قبل از طوفانش است. حسام مردی نبود که حرفی را بیجواب بگذارد، در این مدت کم خوب او را شناخته بود. به محض رسیدن سریع از ماشین پیاده شد و به سمت خانه پا تند کرد. حسام از پشت سر به رفتنش نگاه کرد و نیشخندی زد. دخترک زباندرازی بود
لطفا صبر کنید...
