زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتاد و یک :
چشمانش روی لبخند حسام گره خورد که با دقت به چیزی که مهسا از موبایلش به او نشان میداد نگاه میکرد. در دل پوزخند زد. یاد حرف حنانه افتاد. مثل اینکه حسام هم همچین بدش نمیآمد. انگار امر و نهی کردنهایش سر لباس و آرایش، فقط برای او صدق میکرد. چرا از همان اول دخترعمویش را نگرفت؟ به هر حال فامیل بودند. کنار حنانه نشست و سعی کرد آن دو را ندیده بگیرد. شاید هر کسی جای او بود اجازه نمیداد زنی د
لطفا صبر کنید...
