اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و ششم :
دوباره چشمانش از پس قاب کائوچویی نمناک شد و سرش را پایین انداخت. پارسا فشار پایش را روی پدال گاز کم کرد و برای آرام کردن سوالات بیشماری که ته ذهنش روشن و خاموش میشد به یک سوال بسنده کرد:
- میشه بپرسم چی شده؟
همین یک سوال کافی بود تا نفس باران را ببرد. به نیم رخ نگران و پریشان او خیره شد. سکوتش که طولانی شد پارسا نگران تر از قبل پرسید:
- صبح زنگ زدی گفتی «میخوام بیام با
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
