پارت چهل و هشتم :

آنقدر به نوازش ادامه دادم تا تنش آرام گرفت و نفس‌هایش از التهاب افتاد. تنش را عقب کشید و به مشت‌هایش نگاه کرد. علی‌رغم صورت خونسردش، چشمان خشکش کاسه‌ی خون و رگ‌های سبز پشت دستش آماسیده بودند و خشم هنوز در میان خونش می‌لولید. نگران از حجم غیظ و اندوهی که سرکوبش کرده بود، به‌آرامی دستانش را گرفتم و گفتم:
_ دردت رو بریز بیرون. داد بزن، گریه کن. غلبه بهش داغونت می‌کنه.
در جواب تنها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    دلم آناناس خواست. رمانتم خیلی باحاله ایول ولی من میگم کار خودشونه( اینجا خودشون یعنی هومن و آذر)

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی که نظر میذاری❤

    ۶ ماه پیش
  • م

    0

    آدم سالم از همین بحث و درگیری اینا دیوونه می شه،کار دیگه ای لازم نیست 😠

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    والا😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!