تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت بیست و هشتم :
فرشته از سوزش دستش، لب گزید. از محبتهای الکی فرزام حالش بهم میخورد. مگر او به محبت کسی احتیاج داشت؟ نداشت. فرشته از کنارش گذشت و فرزام با باز کردن دکمههای پیراهنش و درآوردن آن تیشرتی پوشید. صدای فرشته که زیرلب غر میزد شنیده میشد؛ اما ترجیح میداد کاری برایش نکند؛ چون حوصلهی شنیدن سر و صدای او را نداشت، امروز به اندازهی کافی اعصابش خرد شده بود، پس بهتر بود بلاخره پروندهی ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
