پارت هفتاد و نهم :

بیست دقیقه بعد کنار دریا بودیم. روی یک صندلی ساحلی که بالای آن چتر آفتا‌‌ب‌‌گیر قرار داشت، نشسته و در افکارم غوطه‌‌‌‌ور بودم که حس کردم فرزاد از دور می‌‌آید. سر چرخاندم و نگاهش کردم. باد موهای خوش‌‌حالت و تی‌‌شرتش را تکان می‌‌‌‌داد و نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌‌شد. لحظه‌‌ای بعد به من رسید. دو نوشیدنی خنک در دست داشت. یکی را سمت من گرفت که با تشکر از او گرفتم و نی را نزدیک لب‌‌‌‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    ولی کار خوبی کردن به نظرم،هم برهان فهمید اینا پنهانی نیست کارشون همه خبر دارن که قصد ازدواج دارن،هم شاید کمکی بتونه باشه 🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    این دفعه تصمیم گرفتن از واسطه استفاده کنن. حالا باید دید پدر لاله چه برخوردی با وساطت دوست قدیمیش می کنه ❤️

    ۶ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    مرسی بابت پارت قشنگتون💕☺️✨

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از شما خواننده خوبم 🧡

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    الان از مهربونی برهان سواستفاده ابزاری کردند دوتا شون 😁😅 نوچ نوچ

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چاره ی دیگه ای نداشتن وگرنه بچه های سواستفاده گری نبودن 😍

    ۶ ماه پیش
  • ساناز

    1

    💜🩶🧡🩵🤍💛💙💚🤎❤️🩷

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💚🩷🤍💛🩵💜💙🧡🤎❤️

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خانوم نعمتی،استوری عکس لاله و فرزاده؟خیلی قشنگن😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله عزیزم. دیشب تو استوری عکس فرزاد و لاله رو رونمایی کردم 😍

    ۶ ماه پیش
کپی شد!