سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و هفتم :
بعد از رفتن سمیر، فرزاد یقهی پیراهنش را که چروک شده بود، صاف کرد و با اخمی ریز پرسید:
ـ لاله این پسر کی بود؟ چرا انقدر از شنیدن خبر ازدواج ما به هم ریخت و واکنش نشون داد؟
لبهایم را بر هم فشردم و با نگاه به رستوران که دوباره داشت پر از مشتری میشد، جواب دادم:
ـ چی بگم؟ برادر زن بابامه.
نگاه جاخورده و پرسؤال فرزاد روی صورتم ثابت ماند:
ـ برادر زن بابات؟!! مÚ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
کاملا درسته. فقط عشق برای شروع زندگی کافی نیست. به علاوه اینکه علاقهشون هم متقابل نبود 👌
۸ ماه پیشساناز
1🤎🧡🩶💜🤍🩵💛💙🩷❤️💚
۸ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️🩷🧡💛🤎🤍💚💜🩵💙
۸ ماه پیشاکرم بانو
2چقد لاله مهربونه اخه... حتی نشسته چقد از دل سمیر در میاره،اینجوری ک پسرمردم بیشتر عاشقت میشه خب🫣🫣
۸ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خودش درد عشق رو کشیده بود. حال سمیر رو می فهمید 🥰
۸ ماه پیشفاطمه ❤️
3آخی واقعاً خیلی سخته سمیر بیچاره 😢 💔 ممنون خانم نویسنده 💜💜💜
۸ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیت عزیزم 🙏❤️
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شهد
2به نظر من سمیر اصلا به درد لاله نمی خوره اون ها دو تا آدم با فرهنگ های مختلف و علایق متفاوت وهدف های متفاوت هستند و کار لاله خیلی عاقلانه و منطقی بود