پارت هفتاد و هفتم :

بعد از رفتن سمیر، فرزاد یقه‌‌ی پیراهنش را که چروک شده بود، صاف کرد و با اخمی ریز پرسید:
ـ لاله این پسر کی بود؟ چرا انقدر از شنیدن خبر ازدواج ما به هم ریخت و ‌‌ واکنش نشون ‌‌داد؟
لب‌‌هایم را بر هم فشردم و با نگاه به رستوران که دوباره داشت پر از مشتری می‌‌شد، جواب دادم:
ـ چی بگم؟ برادر زن بابامه.
نگاه جاخورده‌‌ و پرسؤال فرزاد روی صورتم ثابت ماند:
ـ برادر زن بابات؟!! مÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهد

    2

    به نظر من سمیر اصلا به درد لاله نمی خوره اون ها دو تا آدم با فرهنگ های مختلف و علایق متفاوت وهدف های متفاوت هستند و کار لاله خیلی عاقلانه و منطقی بود

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاملا درسته‌. فقط عشق برای شروع زندگی کافی نیست. به علاوه اینکه علاقه‌شون هم متقابل نبود 👌

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🤎🧡🩶💜🤍🩵💛💙🩷❤️💚

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🩷🧡💛🤎🤍💚💜🩵💙

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    چقد لاله مهربونه اخه... حتی نشسته چقد از دل سمیر در میاره،اینجوری ک پسرمردم بیشتر عاشقت میشه خب🫣🫣

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خودش درد عشق رو کشیده بود. حال سمیر رو می فهمید 🥰

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آخی واقعاً خیلی سخته سمیر بیچاره 😢 💔 ممنون خانم نویسنده 💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت عزیزم 🙏❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️