پارت هفتاد و هفتم :

بعد از رفتن سمیر، فرزاد یقه‌‌ی پیراهنش را که چروک شده بود، صاف کرد و با اخمی ریز پرسید:
ـ لاله این پسر کی بود؟ چرا انقدر از شنیدن خبر ازدواج ما به هم ریخت و ‌‌ واکنش نشون ‌‌داد؟
لب‌‌هایم را بر هم فشردم و با نگاه به رستوران که دوباره داشت پر از مشتری می‌‌شد، جواب دادم:
ـ چی بگم؟ برادر زن بابامه.
نگاه جاخورده‌‌ و پرسؤال فرزاد روی صورتم ثابت ماند:
ـ برادر زن بابات؟!! م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهد

    1

    به نظر من سمیر اصلا به درد لاله نمی خوره اون ها دو تا آدم با فرهنگ های مختلف و علایق متفاوت وهدف های متفاوت هستند و کار لاله خیلی عاقلانه و منطقی بود

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاملا درسته‌. فقط عشق برای شروع زندگی کافی نیست. به علاوه اینکه علاقه‌شون هم متقابل نبود 👌

    ۷ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🤎🧡🩶💜🤍🩵💛💙🩷❤️💚

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🩷🧡💛🤎🤍💚💜🩵💙

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد لاله مهربونه اخه... حتی نشسته چقد از دل سمیر در میاره،اینجوری ک پسرمردم بیشتر عاشقت میشه خب🫣🫣

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خودش درد عشق رو کشیده بود. حال سمیر رو می فهمید 🥰

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آخی واقعاً خیلی سخته سمیر بیچاره 😢 💔 ممنون خانم نویسنده 💜💜💜

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت عزیزم 🙏❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!