پارت هفتاد و ششم :

زمان گشت وگذار با کشتی تمام شده بود و حال به اسکه رسیده بودیم. همراه فرزاد از کشتی پیاده شدم و به رستوران برگشتیم. آنقدر دیدن فرزاد مرا به وجد و نشاط آورده بود که یادم رفته بود صندوق را خالی گذاشته‌‌ام. حتماً در این مدت عمه جای من پشت صندوق نشسته بود. خدا کند خبر به گوش پدرم نرسیده باشد که بی‌‌اطلاع او به گشت و گذار رفته بودم آن هم با خواستگار سابقم که به خاطر او ما را به قشم آورده گم و گور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    اخی،چقد دلم واسه سمیر طفلی سوخت...

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵🩶❤️💛🤎🩷💜🧡💚🤍💙

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡💚💜💛💙🤍❤️🩷🤎🩵

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آخی بچم سمیر شکست عشقی خورد 😢 💔 ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سمیر نمی دونست دست رو دختری گذاشته که یه نفر تا جزیره دنبالش دوئیده و حریف عشق اون نمی شه ❤️ 🔥 ممنونم از نظرات گرمت عزیزم 🥰❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️