پارت هفتاد و ششم :

زمان گشت وگذار با کشتی تمام شده بود و حال به اسکه رسیده بودیم. همراه فرزاد از کشتی پیاده شدم و به رستوران برگشتیم. آنقدر دیدن فرزاد مرا به وجد و نشاط آورده بود که یادم رفته بود صندوق را خالی گذاشته‌‌ام. حتماً در این مدت عمه جای من پشت صندوق نشسته بود. خدا کند خبر به گوش پدرم نرسیده باشد که بی‌‌اطلاع او به گشت و گذار رفته بودم آن هم با خواستگار سابقم که به خاطر او ما را به قشم آورده گم و گور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    اخی،چقد دلم واسه سمیر طفلی سوخت...

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥

    ۷ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵🩶❤️💛🤎🩷💜🧡💚🤍💙

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡💚💜💛💙🤍❤️🩷🤎🩵

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی بچم سمیر شکست عشقی خورد 😢 💔 ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سمیر نمی دونست دست رو دختری گذاشته که یه نفر تا جزیره دنبالش دوئیده و حریف عشق اون نمی شه ❤️ 🔥 ممنونم از نظرات گرمت عزیزم 🥰❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!