اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و هفتم :
ایرج دور از آنها خودش را پشت بوفه ی شیشه ای کشیده بود اما نگاهش به گونه های سرخ دختری بود که همان وقت رنگ به رنگ میشد و لبخند عجولانه و پوچش را از روی بهمن جمع میکرد.
نمیدانست کسی که همین حالا با یک نگاه دلش را لرزانده همان دختریست که رفیق دوران نوجوانی و جوانی اش را شیفته ی خود کرده. شاید هم میدانست و خودش را فریب میداد.
یا شاید مرد خودشیفته ی درونش او را برای بدست آوردن این عشق محق
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شادان
0چجوری واقعا ناهید این ایرج رو تحمل میکنه 😢