نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سی و هشتم :
وارد دفتر که شد، حنانه از پشت پنجرهی رو به حیاط، سمتش برگشت. فهمید زیر نظرش داشته است. نوبخت با دیدن آرش، بااجازه"ای" گفت و سمت دری رفت که به سالن تولید وصل بود. همایونفر که جو را بلاتکلیف دید، به مبل کنار میزش اشاره کرد و گفت:
-بفرما ببینم اوضاع سوله چجوریه آقای مهندس!
پیرمرد با حرفش به آرش تنفسی داد تا از زیر نگاه حنانه خلاص شود و جملهبندی ذهنش را کامل کند. روی مبل نشست و به مبل
لطفا صبر کنید...
