نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سی و سوم :
زیر لب غُرید:
-همینو کم داشتیم تو این موقعیت.
حنانه از ماشین پیاده شد. شومیز کوتاهش کاملا بالا رفته و با پشت شلوار جینش چراغ سبز میداد. از بالا هم قربان شال سر نکردنش! خم شد توی ماشین و یک پایش بالا رفت. تصویر بدتر شد. معلوم نبود داشت چکار میکرد. چند نفر از کارگران توی محوطه را دید که میخش شده بودند. با گامهای تند سمت حیاط رفت و بلند گفت:
-نزدیک پنجه. کاراتون رلهاس؟
کارگر
لطفا صبر کنید...
