نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و ششم :
نگاهی به دستان آرزو انداخت. تند و پرشتاب داشت کارهایش را انجام میداد. تا او دگمهی اول را ببندد، آرزو باقی دگمههایش را بست. کارش که تمام شد، برس را برداشت و روی مبل نشاندش. شده بود عروسکش. نمیفهمید چرا آنقدر عجله دارد. شروع به برس کشیدن روی موهایش کرد. بهخاطر تندی در کار، گاهی برس کف سرش میخورد و گاهی گره میانداخت توی موهایش و باعث میشد دردش بگیرد. اما صدایی ازش درنمیآمد. فقط Ø
لطفا صبر کنید...
