پارت صد و ده :

- بی ذره کمک الئستن سنی چکرم چوله. قورخما بی‌ شی اولمیب. (یه ذره بتونی کمک کنی می‎کشمت بیرون. چیزی نشده نترس.)
نگاهی دستپاچه به اطرافش انداخت. صدای ناله‌ی صراف که به سرعت ضعبف می‌شئ، انگار جان به سرعت در حال ترک بدنش بود. با قربان صدقه برادرش را از زیر تراکتور بیرون کشید.
- صراف قارداش، الان سنی آپاررام بیمارستانا. بی‌ذره دایان قادان آلیم. (صراف داداش الان می‌برمت بیمارستان. یه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahimah

    0

    فتنه شکور و مریم دامن بچه های خودش گرفت .......

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۶ ماه پیش
  • مهلا

    0

    خیلی گریه کردم براشون.😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • آسمان

    0

    سرنوشت صراف خیلی دردناکه وهمچنین سردار چه رنجی کشیدن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    الهی بمیرم واسه این همه درموندگی 😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه بد جور صراف مرده ، افروز هم فک میکنه کار سردار ،، خیلی ناراحت شدم برای اقبال بد افروز

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • آسمان

    1

    هیچ چیز بهتر از بخشش نیست باید کینه شو از بین ببره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    البته جلو کار خدا رو نمیشه گرفت چقد سردار بیچاره عذاب میکشه صراف چ آرزوهایی برا خودش و افروز داشت عمرش ب دنیا نبود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔😭

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    2

    واییی خدا خیر نبینی عباد ببین این دوتا داداش بیچاره رو ب کجا رسیدن اگه سردار حواسش پی صراف بود بی محلی بهش نمی کرد شاید زنده میموند

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    گناه همه‌شون گردن اون مردک هوس‌بازه.

    ۱۰ ماه پیش
  • صدف

    2

    دلم گرفت برای سرگذشت صراف.🥹🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭💔

    ۱۰ ماه پیش
  • نرگس

    2

    حتما بعدمرگ صراف به رسمشون بایدزن سردار بشه اونم باوجودنگین قبول نمیکنه یانگین اینقدرتهدیدش میکنه تاسردارنیومده مجبوربه فرارمیشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی افروز.💔

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    2

    قلبم واقعا درد گرفت چرا یه روز خوش نداره افروز بیچاره. تازه باهاش داشت راه میومد 💔💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیز بخت برگشته‌.😢

    ۱۰ ماه پیش
  • سایه

    1

    وای خدا قلبم چرا اینقدر سرنوشتشون دردناکه💔😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭💔

    ۱۰ ماه پیش
  • وفا

    2

    دلم خون شد صراف از اول زندگیش فقط برای درد کشیدن انگار آفریده شده بوده، معلومه که زنده نمیمونه! صراف مهربون چه مصیبت هایی کشیده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چه نقشه‌های قشنگی واسه خودش و افروز داشت.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    واای خداا😔چقدر دردناکه چقدر ناراحت کننده است😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔😢

    ۱۰ ماه پیش
  • امنه

    3

    چه غم انگیز.این دنیا ارزش هیچی نداره..اینقدر دلم گرفته که همش میگم کاش جای صراف من بودم😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دور از جونتون. خدا به دلتون شادی بده. هم به شما هم به همه‌ی مردم ایران.

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!