پارت صد و یازده :

با دیدن چشمان بی‌حال صراف فریادی زد و از راننده خواست که سریعتر برود. مرد نگاه نگرانی از آینه به او انداخت. پایش را تا ته روی پدال گاز فشار داده بود و با سرعتی دیوانه‌وار جاده را می‌شکافت. داشتند به پلیس راه نزدیک می‌شدند. از آمبولانسی که خیلی وقت‌ها نزدیک ایستگاه پلیس راه پارک شده بود خبری نبود. ناامیدی سردار به راننده هم سرایت کرده بود. با سرعت از روی سرعت‌گیر جلوی پلیس راه عبور کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهی

    0

    عباد، بدترین ظلم به این دو برادر داد هعیی💔💔

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد به هر کسی که دور و برش بود ظلم کرد. باعثسرشکستگی پدر و مادرش شد.به زنش خیانت کرد. به افروز دست درازی کرد...🤬

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    4

    بنظرم بیشترین ظلم و درد رو بعد از افروز سردار دیده و کشیده 🥺🥺🥺🥺🥺

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔💔

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    4

    چطوری این حال سردار رو دیدن و بعد کفتن که این صراف و کشته 🥺🥺💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره این دو تا برادر😢

    ۱۰ ماه پیش
  • bi bi

    1

    واقعا دل ادم خون میشه واسه اینا هر کدوم یه طوری زجر کشیده 💔🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه

    0

    عزیزم پس چرا پارت نمیذاری

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم اطلاعیه شو گذاشتم براتون. به امید خدا از شنبه.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آخی چقدر سخت بوده برای سردار😭 صراف طفلی چه زجری کشید😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره‌ها😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    4

    کی میتونه سردار رو به برادرکشی متهم کنه؟😭😭😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی سردار.😢

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    3

    چقد گریه کردم براشون😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    4

    خسته نباشی فاطمه بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم.❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    4

    درود برشما نویسنده خوش قلم و توانا خداقوت عزیزم رمان کلا چند پارت؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام جان دل. الان اواسط رمان هستید ولی تعداد پارتا مشخص نیست.

    ۱۰ ماه پیش
  • صدف

    4

    چه غم انگیز

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    5

    ممنون نویسنده توانا خسته نباشی انشاالله خدا هیچ کسی رو با داغ عزیزان امتحان نکنه🙏🌺🌺🌺💯

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آمین. خدا نگهدار عزیزان همه باشه. عزیزان ما هم بینشون.❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • وفا

    7

    دلم کباب شد برای صراف جوون مرگ و سرداری که داغ برادر کشیده و مطمئنم ته قلبش نگران هست که همه فکر کنن اون با قصد صراف رو کشته و هیچکس حقیقت رو باور نکنه، که همینطور هم میشه، برای همینه که افروز در آینده به عطا اشتباه ماجرا ها رو تعریف میکنه، چون عطا توی لیست انتقام سردار رو هم داشت.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    با کینه‌ای که واسه سردار پیش اومد خیلیا ممکنه این فکرو بکنن. ماجرا شاهد دیگه‌ای هم نداشت.

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    3

    میگن داغ برادر خیلی سخته

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خدا نصیب نکنه.

    ۱۰ ماه پیش
  • Z.k

    4

    آخی داغ عزیز خیلی سخته بیچاره سردار اون لحظه چه حالی داشته😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک سردار تنها و سینه سوخته.

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!