پارت شصت و دوم :

فکر میکنی مردم چی میگن همین لیا و مسعود که دیشب مهمونشون بودیم میدونی ممکنه به چه چیزهایی فکر کنن؟!!
و چانه‌‌ام لرزید_ من فقط ترسیده بودم مگه من کی رو تو این دنیا دارم که اگه داشتم اینهمه حقارت نمی‌کشیدم دوست نداشتم بچمم همین حس رو تجربه کنه.....
بی‌توجه به عصبانیتم و حرف‌هایی که زده بودم مچ دستم رو اسیر کرد و به سمت اتاق خودش برد.
_همه وسایلات اینجان هر شب پیش خودم میخوابی باه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    1

    ممنون که 2تا پارت گذاشتین

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم🤍

    ۱۱ ماه پیش
  • Alireza

    1

    خب کارازمحکم کاریه، ولی خب اینا بهونس ک نیلوفر پیش خودش بذاره هرچی نزدیکتربهتر

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!