پارت پنجاه و یک :
با مکثی گفت نه قضیه اینطور نیست طاها الان در شرایطی نیست که بتونه باهاتون صحبت کنه.
نگران گفتم مگه تو چه شرایطیه؟!!
_نگران نشید یه مسئله کوچیکی بوده الان توی بازداشتگاهه.
اصلا ادامه حرفش را نفهمیدم هول گفتم _چرا چیکار کرده؟
نفسی کشید و صدایش پخش شد واقعا نگران نباشید حالش خوبه یه مسئله کوچیک بوده.
عصبی گفتم _باز کتک کاری کرده؟!
که خجالت زده گفت _نه.
_پس چی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم 🌸🙏عشق خواهر به برادر خیلی زیاده 😅شاید حماقت باشه اما هست
۱۱ ماه پیشفاطیما
0ممنون نویسنده خوش قلب و خوش قلم😍
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون از شما عزیزدلم که همراهید❤️
۱۱ ماه پیشعلیرضا۲۷
0ممنون بابت پارت هدیه، قلمتون مانا
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم🤍
۱۱ ماه پیشستاره
0عزززیزم نیلوفرمهربون چقدرساده لوح تقدیری 😅
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Alireza
0سلام وخسته نباشید نویسنده جان مرسی بابت پارت هدیه، این نیلوفر چقد ساده اس ولی خب برادرشه دلش میسوزه نمیشه بیتفاوت باشه