پارت پنجاه :
که استفهامی نگاهش کردم یعنی کجا میرفت؟ سفر که تازه رفته بود.
از نگاهم چه برداشت کرد که گفت متوجه شدی چی گفتم؟
لبم از هم باز شد _آره.
_پس من رفتم.
و من عین کودکانی که پشت مادرشان راه میفتن ناگهانی بلند شدم و پشت سرش راه افتادم ممکن بود پیش دخترخالهاش برود از این فکر به انی خشمی بیسابقه بهم هجوم آورد از دیروز که آن دختر را دیده بودم حس حسادت بیسابقهای بهم هجوم آورده ب
لطفا صبر کنید...

مهدیه
0قلم ساده رو روان نویسنده