پارت پنجاه :

که استفهامی نگاهش کردم یعنی کجا می‌رفت؟ سفر که تازه رفته بود.
از نگاهم چه برداشت کرد که گفت متوجه شدی چی گفتم؟
لبم از هم باز شد _آره.
_پس من رفتم.
و من عین کودکانی که پشت مادرشان راه میفتن ناگهانی بلند شدم و پشت سرش راه افتادم ممکن بود پیش دخترخاله‌اش برود از این فکر به انی خشمی بی‌سابقه بهم هجوم آورد از دیروز که آن دختر را دیده بودم حس حسادت بی‌سابقه‌ای بهم هجوم آورده ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    قلم ساده رو روان نویسنده

    ۱۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    چراگوشیادوستس جواب داد🤔🤔🤔

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!