پارت نوزده :

بعد از شام، سپهر با ظرافت خاصی که فقط خودش داشت، اعلام کرد که باید به خانه‌اش برود.
_مادرم تنهاست و باید سر بزنم بهش....
اینو گفت و لبخندی به ترلان زد.
_خوشحال شدم دیدمت ترلان جان. دوباره بهت سر می‌زنم....
ترلان هم با لبخند جواب داد:
_من هم همینطور سپهر جان. ممنون از مهمون‌نوازیت....
من می‌دانستم این فقط یک بهانه است. سپهر می‌دانست که من و ترلان نیاز به فضا داریم. فضایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    3

    خدارو شکر که سپهر دوسش داره همش میترسیدم اینم ادم بدی از اب دربیاد🥰 ممنون که پارت های طولانی تری میزاری😘💞

    ۱ سال پیش
  • رزا

    2

    بسیار عالی وآموزنده ولی خدایش هفته ای یه پارت خیلی کم خانم سیاوشی یه تجدید نظر در تعداد پارت ها در طول هفته به خاطر دل بی تاب ما داشته باشین 🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ،واقعا وقتشو ندارم ،ممنون که رمان و میخونی .سعی کردم پارت طولانی بزارم

    ۱ سال پیش
  • سایه

    0

    چقدر خوبه که سپهر هم دوستش داره🥲

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    چقدر عالی آفرین براین عشق

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    آفرین سپهر خان دخترمون خیلی ترک داره باید اونارو ترمیم کرد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️