پارت چهل و سوم :

تندتند به تنم تکان دادم، بلکه بتوانم او را پس بزنم و دستهایم را آزاد کنم، اما گره را خیلی محکم بسته بود. ترس برم داشت. معنی کارش را نمی‌فهمیدم.
_ دستمو باز کن، هومن! این کار یعنی چی؟!
روسری بعدی را دور مچ پاهایم بست و با لحنی متأسف گفت:
_ نترس قربونت بشم. باید همراه آذر برم. اینا رو بستم که بلایی سر خودت نیاری.
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد و برق از سرم پراند:
_ من دیوونه نیستم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نمی دونم چرا این همه محبت وحمایت به هومن نمیاد اصلا،به اخلاق بی خیال قبلش نمی خوره 🤔😮🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙂🙂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️